خوراک آراِس‌اِس

حماقت

نوشته‌شده در

بنده همین جا از همین تریبون در حضور همین جمع اندک اعلام می فرمایم که در جوگیری و ساده اندیشی رودست ندارم، نبوده و نخواهد آمد کسی که بتونه جوگیرتر از من باشه! یعنی هرکی هرچی خزعبلات تحویل من می ده مثل … باور می کنم! فوری هم احساساتی می شم، اشکم هم که خدا رو شکر دم مشکمه!
(این همکار من خیلی فلان فلان شده ست، همیشه یه دستمال پاره پوره عهد عتیق تو جیبش داره که تا اشکهای من سرازیر می شه به من می ده و تند تند تکرار می کنه کول داون مای دی یر، کول داون مای دی یر! آخه من از کِی مای دی یر توی ابله شدم! بگذریم)
خلاصه بنده در حد کلیه تیم های بین المللی و دنیا جوگیر و احساساتی م. این داروغه ناتینگهام سی و سه ساله که داره ما رو سر انگشت می چرخونه باز منِ مشنگ حرفاشو باور می کنم.
سه ماه پیش که کار ویزام رو می خواستم بدم به وکیل، کلی ننه من غریبم بازی درآورد که ببین چه کار می تونی بکنی. بگو شرکت بپردازه، بعدا از حقوقت کم کنه و اینا…. اصلا هم به روی مبارک خودش نیاورد که خودش داره تو پول غلت می زنه، بلکه چیزی بفرسته! منم احمق! گفتم راست می گه دیگه. اون چرا باید جور منو بکشه؟ با شرکت حرف زدم که هزینه وکیل زیاده، شماها چه کار می تونید بکنید برای من؟ شرکت هم خل تر از من، دلش برای من سوخت و این رییس منابع انسانی بدبخت که از اون بچه سوسلهای روزگاره، هی هر روز یه پوشه زد زیر بغلش رفت اداره مهاجرت که یک ساعت و نیم با شرکت ما فاصله داره یعنی هر روز سه ساعت تمام رانندگی! هزینه بنزین هم که! بدبخت صداش درنیومد! یه روزش رو که مجبور شد دو بار بره و بیاد بماند حالا. کلی کار باید انجام می شد و فرم و سند و مدرک که خب این بیچاره بلد نبود و هی آسه آسه انجامشون داد. زد و درخواست ویزای ما رد شد. مهلت ویزام هم داشت تموم می شد. دوباره این تپلک مذکور چهار پنج بار رفت و اومد تا ویزای منو برای یک ماه تمدید کرد که مجبور نشم برگردم در آغوش مام میهن. حالا می خوایم درخواست تجدید نظر بکنیم. احتمالا اگر این کار رو خودمون انجام بدیم، باز هم رد می شه و اگر این بار رد بشه طبق قوانین اینا تا یه سال نمی تونم درخواست ویزا بکنم! خب، با وکیل صحبت کردم. بماند که چقدر برام طاقچه بالا گذاشت.
داروغه تا فهمید ویزای کاری من رد شده، الم شگنه راه انداخت که چرا کارو به وکیل نسپردید و از اول باید به من می گفتی که پول بفرستم و …. اصلا هم نمی گه که من به زبون بی زبونی بهش گفتم و اونم خودشو زد به کوچه علی چپ!
حالا قراره وکیل بگیرم. بنا به دستور داروغه که خودش گفت لازم نکرده شرکت کاری کنه، من پول می فرستم، اینهمه پول تو حساب من اگر برای تو خرج نکنم به چه دردی می خوره؟؟! زنگ زدم می گم پول حق الوکاله می شه فلان قدر. یه کم من و من کرد و گفت باشه تا یه ساعت دیگه می فرستم. یه ساعت دیگه ش شد دوازده روز دیگه. حالا پریروز که پول رو فرستاده و اومده به حساب می بینم که نصف پول رو فرستاده. تازه هر بار پول خرج می کنه تا دو سه روز می شه برج زهرمار، نمی شه باهاش حرف زد! بعد هم با پررویی زنگ زده می گه ایشالا که کافیه. تو دوماهه داری کار می کنی یعنی خودت هیچی پس انداز نکردی؟
محض اطلاع نصف حق الوکاله این وکیل از دو برابر دو ماه حقوق من بیشتره و داروغه اینو می دونه
هیچی نگفتم. حالا دوباره شب زنگ زده می گه ما که هرچی داشتیم گذاشتیم تو طبق اخلاص تقدیم بچه هامون کردیم ایشالا شمام سعی خودتو بکن که کمتر خرج بتراشی. هزینه های زندگی رفته بالا ولی باز هم کلا من هرچی دارم مال بچه هامه.
این پولی که فرستاده نصف پول اجاره خونه هایی که هر ماه می گیره نیست. این خونه ها هم که اجاره داده شدن، تماما به اسم خود بنده هستن. حالا هی منِ جوگیر دونه دونه موهامو از عصبانیت می کَنَم و با خودم می گم پول خودشه. بدهکار تو نیست که! خاک بر سر بی عرضه ت که تو سی و سه سالگی هنوز دستت پیش همچین کسی درازه…… کچل شدم

مشغول

نوشته‌شده در

زن همکلاسی سابقم زنگ زده که بیا بریم بگردیم واسه روز یکشنبه برای این خانمه که زاییده و بچه ش کادو بگیریم. گفتم راستش من تصمیم گرفتم یه هدیه کاردستی براشون ببرم، دارم درخت آرزوها درست می کنم براشون. چیزی نمی خرم.
گفت چه خوب که اینقدر هنرمندی و خلاقیت داری. کاش منم مثل تو بودم
گفتم کاری نداره. یه سر برو توی یوتیوب یه عالمه ایده عالی و ارزون پیدا می کنی برای هدیه دادن. خیلی هم ارزش اینجور کادوها بیشتره به نظر من. بشین یکی که آسونتره و قشنگتره درست کن بیار براشون
گفت وا! نه مادر! مگه من مثل تو بیکارم؟ همون پول می دم یه خشتک (عین کلمه ایه که به کار برده، به من چه) برای مادر و بچه می گیرم، از سرشون زیاده!!!!
بله بله، منِ کارمندِ دانشجو شدم علاف و شمای خانه دار که حتی بچه هم نداری بگم وقتت با این چیزا پر می شه، شدید مشغول! بعععععععععععععععله!
نکته: خب بیا! حالا هی بزایید! ملت هیچ کدوم خوشحال نیستن که هیچ، کلی هم تو دردسر افتادن که چی کادو بیارن! چه کاریه خب؟
حرص می خورم از این مناسبات مزخرف که هی خودمون بهشون بال و پر می دیم و زندگی رو سخت تر و سخت تر می کنیم! یکیش خودم م م م م

اتاق خواب

نوشته‌شده در

یه اتاق اجاره کردم. اتاقم توی یه پنت هاوسه. صاحبخونه با فضولیاش و کثیفی و شلختگیش منی که همیشه به خانم بشور و بساب معروف بودم رو دق داده که بماند. پنجره اتاقم اما…. رو به یه ایوون خیلی کوچولوه و رو به پنجره خونه همسایه. با هم یه فاصله 4-5 متری دارن البته. اتاق خونه همسایه مال یه پسر جوونه
احمقانه ترین قسمت ماجرا اینجاست که بین این دو تا ایوون که به جای نرده یه دیوار نصفه و نیمه دارن، یه چیزی تو مایه های پل کشیده شده که البته هیچ استفاده ای هم نداره، حتی زیبا هم نیست. برای دسترسی به این پل سیمانی زشت باید از روی اون دیوار نصفه نیمه جلوی ایوون بپری که خب دلیلی نداره این کار وبکنی مگر اینکه…. ولی در کل اگر کسی اراده کنه راحت می تونه از اتاق خونه همسایه گرامی با دو پرش کوتاه و دو سه قدم به اتاق بنده برسه و برعکس
وقتی اسباب کشی کردم متوجه این مساله نبودم. شب دوم فهمیدم چه خبره و با کمی ترس و لرز حفاظ آهنی در رو به ایوون رو قفل کردم و به خودم قول دادم فرداش یه قفل بزرگ برای این در بخرم
چند روز بعدش که فهمیدم اتاق مال یه پسر جوون و پرانرژیه، قول دادم قفل بزرگتری بخرم و حواسم باشه که در طی روز هم در باز نمونه و …. تا اینکه پسرک رو توی آسانسور دیدم
داشتم از مهمونی سال نوی ایرانی برمی گشتم. از سر کار برمی گشت به گمونم
خسته
کوله پشتی به دوش
یه لبخند مودب زد
درو برام باز کرد (تو این طبقه درها همه رمز مخصوص ورود دارن که هر کسی وارد نشه)ـ
خب
اینجایی ها زیاد باشعور نیستن که
این کارهاش خیلی معمول و عادی نبود
یعنی این پسره خیلی مودبه که این کارو کرد
بعد هم سرش رو انداخت پایین مثل بچه آدم رفت تو خونه
حتی یک نگاه به منِ نصفه نیمه لباس پوشیده آرایش کرده مستِ .. . . ننداخت
روزهای دیگه هم صدبار امتحانش کردم
صبحها اگر بدونه من خونه م، پرده اتاقش رو می کشه
شبها آنچنان محو کامپیوتره که با بمب هم نمی شه از جا بلندش کرد
خب
منم دیگه بی خیالم
نه دری قفل می کنم
نه پرده رو می کشم
نه لزوما تو اتاق با لباس می چرخم
.
.
.
اینا رو گفتم که آخرش غر بزنم و بگم
اگر این پسر ایرانی بود
قسم می خورم که این سیر رفتاری در من برعکس می شد
به جونِ خودم
.
.
.

روشنفکر!!!!!ـ

نوشته‌شده در

همکار قدیمی ه
محترم بود
در حد خانم فلانی و آقای فلانی و فیس بوک دوست بودیم
بعد از دو سال و اندی بهم زنگ زده

می گه بیا بریم فلان کشور رو بگردیم
می گم باشه. بریم. کی می تونی بیای اینجا؟ از اینجا بریم. زمانشو بگو من برات همین نزدیکا هتل می گیرم
می گه نه بابا! یه هفته س دیگه! هتل نمی خواد! همون خونه تو می مونم
می گم صاحبخونه من نمی ذاره مهمون بیارم
می گه آها باشه
بعد با خنده اضافه می کنه
تو بیا هتل
می ریم فضا
سانفرانسیسکو
خوش می گذره
می گم دور منو خط بکش. دوست ندارم حتی بهم دست بزنی
می گه ای بابا! جا که نداری! حال هم که نمی دی! چه کاریه وقتم رو تلف کنم
بعد هم با صدای یه کمی آهسته تر گفت
چه جور روشنفکری هستی آخه
ـ(سعی کرد ادای منو دربیاره) دور منو خط بکش
.
.
.

روزهای روشن

نوشته‌شده در

یکی زاییده، یکشنبه باید بریم تبریک بگیم، پول هم ندارم کادو بخرم
من اصولا نمی فهمم چرا باید به دنیا اومدن یه آدم رو جشن گرفت؟ مخصوصا اگر اون آدم ایرانی باشه.
دنیا خیلی جای قشنگیه؟ مردم دنیا خیلی ما ایرانی ها رو دوست دارن؟ خیلی عزت و احترام و آبرو داریم؟ مردم دنیا روز به روز با اخلاق تر می شن؟ یا مهربونتر احیانا؟ یا وضع آینده اقتصادی اجتماعی دنیا داره بهتر می شه و من نمی دونم؟
چه افتخاری داره بگیم یکی دیگه به جمع آدمهایی اضافه کردیم که اکثرشون حتی نمی دونن چرا زنده هستن؟ چرا آدمهایی می سازیم که «معمولی» ن و تبدیل به «توده» مردم می شن. چرا بدون برنامه مشخصی بچه دار می شیم؟ کدوم ماها برنامه چندساله مشخص و علمی برای آینده و تربیت بچه هامون داریم؟
من نمی فهمم. آقا، خانم، شما خیلی خوشحال تشریف دارید، داره بهتون خوش می گذره، عاااااااالی! تاوانش رو یکی دیگه باید بده تو دنیایی که باید یک سوم عمرت رو مثل …..درس بخونی و یک سومش رو مثل …. کار کنی و یک سوم رو هم تو خونه سالمندان مثل ….. روزگار بگذرونی؟
پاش که بیفته همه کوله بار غر و غصه ن، باز هر روز یه بچه جدید می زنن زیر بغلشون! همه اینا به کنار فلسفه تبریک گفتن ماها دیگه چیه؟ خوشیش مال شماهاست، کادو خریدنش مال ماها، تازه غر شنیدن هم سهم ماست که هی زیر گوشمون از هزینه های بیمارستان و پوشک و شیرخشک می نالید جگرمون کباب بشه؟ خب باشه، آقاجون دمتون گرم که گل کاشتید! تبریکات صمیمانه معصومانه قلبی ذهنی عاشقانه خالصانه بنده رو بپذیرید که ……!
یکی بیاد منو توجیه کنه که چرا آدمها ننه بابا می شن، مشکل از کیفیت آدمهاست یا کیفیت کاندومهاست یا کیفیت تفکر اونا یا کیفیت شعور من؟
نکته مهم: این تنهایی به من فشار آورده به جان شما، شعور درک مناسبات خانوادگیم ته کشیده! خدایا توبه!!!!

 

نکته خیلی مهم: یکی از دوستای عزیز مجازیم تازه پدر شده. الان فهمیدم. بعد از آپ کردن پست یعنی. من معذرت می خوام. به خدا تقارن این پست و پدر شدن شما اتفاقیه و اصلا منظورم به شما نیست. کلا منظورم به همه ست! می دونم این مساله به شدت شخصیه و ربطی به من نداره که دیگران بچه دار می شن یا نمی شن

ولی فقط دلم می خواد این فلسفه بچه دار شدن رو بفهمم

همین

محو

نوشته‌شده در

سالهاست دارم تلاش می کنم مقاله اجتماعی بنویسم. حالا نه که تلاش ولی . . . جمله رو اصلاح می کنم. سالهاست نوشتن مقالات اجتماعی رو در ذهن می پرورونم ولی . . . یکی از تصویرهای ذهنی که از دوران بچگی از خودِ آینده م ساختم، یک «نویسنده-معلم» بوده. کسی که یک معلم باشه و یک فعال اجتماعی که مقاله بنویسه، فعالیتهای خاص داشته باشه و . . . تو ذهن من مدتهاست (شاید بیست و پنج ساله) که چنین آدمی «قهرمان» محسوب می شه
.
.
.
یکی از مهمترین ضعف های شخصیتی من تنبلیمه. در ظاهر تنبل نیستم. همه فکر می کنن اینهمه فرصت رو در طی روز از کجا می یارم که به اینهمه کار می رسم. قبلا تو ایران که بودم (بیشتر تو دوره دانشگاه) تو هر سوراخی سرک می کشیدم. هر جا دو نفر گروه می زدن من نفر سوم بودم. تو انتخابات سردبیری نشریه وقتی رای ها خونده شد، تنها کسی که از اونهمه جمعیت به من رای نداده بود خودم بودم و تا مدتها هی تیکه می شنیدم که بابا رو دست خاتمی بلند شدی ها! خب این شناس بودن بین بقیه به دلیل فعال بودنم بود نه به دلیل اینکه مثلا خیلی آدم مهم یا حسابی بودم (باز من خودزنی کردم) ولی واقعیت ماجرا چیز دیگه ای بود

هیچ کدوم از این فعالیت های نابخردانه و بیهوده سمت و سویی نداشت. الان هم که این روند فعالیت های اجتماعی محدود شده به حضور در خیریه و آخر هفته ها و … باز هم فقط حضور دارم ولی این حضور نه جایی رو تکون می ده، نه کسی رو؛ نه باعث اتفاقی می شه و نه تفاوتی رو به وجود می یاره
از این نوع حضور داشتن بدم می یاد
فکر می کنم حضور آدمها در محیط کار، جامعه، خونه و … همیشه باید یه جورایی پرپرنگ باشه (البته زیاد شاید فکر درستی نباشه) ولی باید «بودن» آدم با «نبودن» ش فرقی داشته باشه یا نه؟
چند روز پیش چند رنگ خودکار بردم پیش همکارم بهش می گم بیا یه رنگ رو انتخاب کنیم بگیم مدیرها با این رنگ اسناد رو امضا کنن که معلوم بشه اسناد رو یه مدیر امضا کرده. هم اعتبار اسناد رو نشون می دیم. هم به مدیرها یه حس خوب متفاوت بودن و برتری رو القا می کنیم. می پرسه چرا یه مدیر باید برتریش معلوم بشه؟ چرا باید برتریش رو داد بزنه؟ فلسفه تفکر بنیادی م (کشته مرده این اصطلاحات قلنبه سلنبه خودمم وسط یه متن پیش پا افتاده) رو که براش گفتم و کلی درباره حضور موثر و ردپا و … حرف زدم تازه گفت تو خیلی خودخواهی ها! می خوای یه مربی یوگا بهت معرفی کنم؟ کارش حرف نداره

همکارهای من معتقدن من خیلی «وسترن» هستم. غربی فکر می کنم و مثل اونها رفتار می کنم. غربیها می گن من خیلی شرقی و سنتی هستم. موندم بی هویت این وسط هی مثل پاندول تاب می خورم و به رد پاهایی فکر می کنم که از روی ماسه های نرم با حضور یه موج کوچیک محو می شن
.
.
.
کوچیک می شم
کوچیک تر
.
.
.

بازگشت گودزیلا

نوشته‌شده در

تا الان همه عالم و آدم فهمیدن که من چقدر سینوسی م
هی می رم هی نیستم و هی باااااااز برمی گردم

لپ تاپ مبارک بالاخره ترکید و یکی دیگه جایگزینش شد ولی این جدیده رو وقتی می خریدم یادم رفت آفیس هم بخرم
خب الان باهاش هیچ کاری نمی تونم بکنم

هر روز این لپ تاپ لعنتی شرکت رو می یارم خونه
هیچ کدوم هم شکر خدا فارسی نداشتن
فونت فارسی

دیروز پریروز یکی از این دوستانی که واقعا منو شرمنده کرده از بس سوالات بی ربط کامپیوتری منو بی منت جواب داده و هزار تا ماچ از همین جا، یادم داد فونت فارسی رو فعال کنم و بعله ه ه ه ه ه

بنده بازآمده ام

عذابِ بی وجدانی

نوشته‌شده در

مادر گرامی برگشتن سر خونه و کاشونه شون
من موندم و عذابِ وجدان از اینکه این بانوی دوست داشتنی که به جرات می تونم بگم تجسم معنای «عشق» تو زندگی منه، حضورش تو این مدت مخل روند معمول زندگی و حریم خصوصی من بوده

بنده خدا کاری به کار من نداره و نداشته و نخواهد داشت ولی . . .ـ
همینه که قدیمها حتما باید ازدواج می کردی
باید ازدواج می کردی چون هیچ کس «تنهایی» رو برای مستقل شدن به رسمیت نمی شناسه
من مدتهاست تنها زندگی می کنم و مدتهاست قسمت اعظم و قابل توجهی از هزینه های زندگیم رو خودم می پردازم ولی هنووووووز از نظر خانواده محترم «مستقل» محسوب نمی شم و این یعنی….. خدا می دونه که چقدر برای همین حریم خصوصی نیم بند جنگیدم

*****
این بار به مادر گرامی خیلی بد گذشت
جدای از پادرد و کمردردی که این روزها به طرز وحشتناک و غیرقابل تحملی زیاد شده و طاقتش رو طاق کرده، مجبور شد تمام این یک ماه رو توی یه اتاق کوچیک و اکثر روزها رو از صبح تا شب تنها سر کنه
من سر کار بودم
ضمن اینکه سفر دو روزه به کشور همسایه هم بیشتر خسته ش کرد و ….خلاصه عملا یک ماه عذاب کشید

حالا شما به پدر گرامی بگو تو این هاگیرواگیر واویلای مملکتی به جای اینهمه خرجِ الکی، پول این سفر رو می فرستادی برای من که یه نفس راحت بکشم و لپ تاپ نو بخرم و اینقدر آسه آسه خرج نکنم

انگار کفر گفته باشی
در حد فحش فامیلی

بد می گم؟
همه به عقل پدراشون تکیه می کنن، ما چوب احساسات این داروغه ناتینگهام رو می خوریم
یعنی من می خوام بدونم اگر یه روزی من نیاز داشتم یه تصمیم مهم و سرنوشت ساز بگیرم، پشتم باید به کی گرم باشه؟
به جرز دیوار؟

اتفاق

نوشته‌شده در

هر وقت تو زندگیم برنامه ریزی داشتم، به نحو غیرقابل باوری به فنا رفتم و هیچ کدوم از برنامه هام درست درنیومده

موقع اومدن یه برنامه اصلی تو ذهنم بود

براش پنج تا برنامه جایگزین هم طراحی کرده بودم که اگر اولی به هر دلیلی درست درنیومد برم سراغ دومی و سومی و …. حالا نه تنها هیچ کدوم از اون پنج شش تا برنامه درست درنیومدن، اتفاقایی داره می یفته که حتی در تصور من هم نمی گنجید

همه چیز به نحو وحشتناکی قاطیه و من در این بحبوحه تجاوزات مکرر زندگی به شخص شخیص خودم، هی پشت سر هم دارم مقاله های اجتماعی فرهنگی می نویسم و خودم رو متعجب که هیچ، تعجب زده می کنم

اوضاع قاراشمیش که می گن، خودِ خودمم

 

یکی دیروز بهم گفت دمت داغ

الان یه چیزی تو همین مایه هام

شکنجه

نوشته‌شده در

دارم خیلی جدی فکر می کنم به برگشتن به ایران

به شکنجه

و از اون جدی تر

دارم فکر می کنم به نابودی

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.